دوش رفتم در خانه ی خدا/گفت ای بنده خوش آمدی بیا

شرمنده شدم از اینکه دیر می رفتم/یک عمر گذشت و حال ، پیری رفتم

گفت ای بنده ی خوش سخن چرا گریانی/گفتم که خدا تو حال من می دانی
گفتم که خدا بی کس و تنها شده ام/آواره کوه و دشت و دریا شده ام
یک روز نشد که بی غم و غصه شوم/خواهی که من از زندگی ام خسته شوم
نزدیکترین کسم مرا دوست نداشت/بر زخم دلم ذره ای مرهم نگذاشت
 هر کس که بدی کرد به او خندیدم/ یک حرف قشنگ از کسی نشنیدم
حال از همه عالم شده ام خسته و سرد/ این دل شده از هر کس و ناکس پر درد
گفت ای بنده چرا نیامدی پیش خودم/ عمریست که در دلت فراموش شدم
من از رگ گردن به تو نزدیکترم /از لحظه به لحظه های تو باخبرم
یک عمر تو دعوت شده ای خانه ی من/ یکبار نیامدی به مهمانی من
در خانه ی هر کسی برفتی جز من/ راز دل خود به هر که گفتی جز من
غافل شدی از اینکه منم خالق تو /بر درد تو درمان و منم چاره ی تو
بر جسم تو جان و معرفت را دادم /بر عالمیانم ارجعیّت دادم
از روح منی اشرف مخلوق منی/ ای کاش بدانی که تو محبوب منی
دانم که خدا بنده ی خوبی نَبُدم / هر لحظه ز دستور تو سرباز زدم
یکبار نَشُود که نام تو یاد کنم /معبود بگویم که تو را شاد کنم 
دانم که درون آتش هم جایم نیست/ بر قهر سزاوارم و باید که گریست
از جای بلند شدم که یکباره خدا/ فرمود کجا ، بنده ی خوب و باوفا
کافیست تو لب به ذکر من باز کنی/ آوای دلت با یاد من ساز کنی
اکنون که تو یاد خالق خود کردی /در معرفتم نیست چنین برگردی
حتی اگر یک قدم به پیشم آیی/ صد گام به شوق عشق تو بردارم


شعر از مرضیه شهریاری:)